اگر نیکی کنی به کسی و او را مشمول انعام و خوبی قرار دهی، آن کس هرکه باشد رهین احسان تو و در فرمان تو و تو نسبت به او فرمانده خواهی بود؛ و اگر نسبت به کسی استغنا و بینیازی بورزی، آن کس هرکه باشد و دارای هر مقام باشد تو نیز مانند او و شخصی مثل او خواهی بود؛ و اگر نسبت به کسی نیاز بورزی و از او حاجت بخواهی و استمداد کنی، آن کس هرکه باشد تو بنده او و رهین او و زیردست او خواهی بود [1] این کلمات بزرگ- چنانکه ظاهر است- مربوط به عزت و شرافت و آزادگی و زندگی شرافتمندانه است. برای انسان در این جهان موهبتی بزرگتر از احساس عزت و شرافت نیست، و هیچ زنجیری و زندانی بالاتر و خردکنندهتر از این نیست که احساس نماید در زندگی اسیر و مقهور و بنده دیگران است، ناچار است عقیده.
اگر نیکی کنی به کسی و او را مشمول انعام و خوبی قرار دهی، آن کس هرکه باشد رهین احسان تو و در فرمان تو و تو نسبت به او فرمانده خواهی بود؛ و اگر نسبت به کسی استغنا و بینیازی بورزی، آن کس هرکه باشد و دارای هر مقام باشد تو نیز مانند او و شخصی مثل او خواهی بود؛ و اگر نسبت به کسی نیاز بورزی و از او حاجت بخواهی و استمداد کنی، آن کس هرکه باشد تو بنده او و رهین او و زیردست او خواهی بود [1] این کلمات بزرگ- چنانکه ظاهر است- مربوط به عزت و شرافت و.
آن حضرت در رساله حقوق خود كه پنجاه حق را براى هر انسانى مى شمارند، درباره حق همسايه چنين مى فرمايند: حق همسايه اين است كه در غياب (آبروى) او را حفظ كنى و در حضور احترامش را نگه دارى، و در هر حال يار و مددكارش باشى، در پى عيب جوئى او نباشى، براى پيدا كردن بديهايش كنجكاوى نكنى، اگر تصادفاً و بدون قصد و تعقيب، به عيبى در او برخوردى، بايد سينه ات دژى محكم و پرده اى مستحكم باشد كه با سر نيزه هم نتوان بدان راز دست يافت، اگر با كسى راز مى گويد، گوش مده، او را در سختيها وامگذار، در نعمت بر او رشك و حسد مبر، از خطايش بگذر، لغزشش را ناديده گير، اگر نادانى كرد تو بردبارى كن، مسالمت را از دست مده، زبان بدگويان را از او بگردان، دغل كارىِ نصيحتگو (ىِ منافق) را بر او فاش گردان و با وى خوشرفتار باش![51] ،[52].
[11] لذا در بسيارى از موارد مى بينيم برخی چنان اسير مقامند كه براى حفظ آن همه كرامت انسانى خود را بر باد مى دهند[12] در حالی که از جمله اصول اخلاقى در اسلام، غناى نفسانى و عزّت و كرامت روحى به نحو شايسته است؛ انسانى كه به حضرت حق، معرفت شايسته پيدا كند و يقين داشته باشد كه زمام همه امور در دست خدا و وابسته به لطف و رحمت اوست و حول و قوّه و نفع و ضررى جز آنچه از طريق او به انسان مى رسد وجود ندارد و تنها او سبب ساز و سبب سوز است، خويشتن را بى نياز از همه چيز و هر كس، غير از او مى بيند و به غنا و كرامت نفسانى مى رسد كه بالاترين و بهترين بى نيازى است: «خير الغنى غنى النفس؛ بهترین توانگرى، استغناى نفس است ».
؛[39] و از تو مى خواهم در مورد ظلم هايى كه در حقّ بندگانت كرده ام، پس هر بنده اى از بندگانت كه از جانب من نسبت به او در مورد خود يا آبرو يا مالش يا خانواده و فرزندش ظلمى شده يا او را غيبتى نموده ام يا چيزى را از روى ميل يا هواى نفس يا تكبّر يا تعصّب يا ريا يا خشم، چه در پشت سر يا حضورش، و چه در حيات و چه در بعد از مردنش بر او تحميل نموده ام [40] و دستم كوتاه است و توانايى جبران آن و طلب حليّت از او را ندارم، پس اى برآورنده حاجات كه حاجت ها به خواست تو برآورده شده و با اراده ات سرعت پذيرد، از تو مى خواهم كه بر محمّد و خاندان پاكش درود فرستى و آن گونه كه خواهى او را از من راضى كنى، و از نزدت رحمتى به من ببخشى.
آنان تحت تأثیر فضای زاهدانۀ روزگار خود با تقیّد به قرآن و احادیث و سنت، دوری از بدعت و اعتقاد به عبادت بهعنوان بهترین راه رسیدن به سعادت (رک: میرباقریفرد و دیگران، 1388: 74‑86)، میکوشیدند آرا و اعمال عرفانیشان در ظاهر و باطن با شریعت مطابقت داشته باشد (دهباشی و میرباقریفرد، 1388: 70)؛ پس با توجه به ثمرات فقر و مضرات غنا در قرآن و حدیث، بیشتر مخالف التزام غنا در سیر و سلوک بودند؛ درحالیکه پیروان مکتب خراسان به رهبری بایزید بسطامی و ملامتیه در عین اعتقاد راسخ به احکام شریعت و پایبندی به آنها بهدلیل گرایش به باطن در کنار توجه به ظواهر، برخورداری از روحیۀ فتوت و جامعهگرایی، گرایش به خدمت به خلق و مهرورزی نسبتبه آنها، اعتقاد به لزوم پذیرایی از تازهواردان به آیین طریقت (رک: صدری و صمدی، 1387: 59‑64) و همچنین اعتقاد به سکر به معنای غلبۀ محبت حق تعالی (هجویری، 1390: 230) و زایلکنندۀ آفت و نقص صفات بشری و دوری سالک از تدبیرورزی و اختیار، گاهی سخنانی نهچندان سازگار با ظاهر شریعت میگفتند (دهباشی و میرباقریفرد، 1388: 70) و غنا و توانگری را به شرطی که موجب انحراف سالک نشود، مغایر با استغنا نمیشمردند و حتی شایسته نیز میدانستند؛ بهگونهای که پس از تثبیت تصوف و گسترش آن و پیدایش خانقاهها که جایگاه تجمع مشایخ و صوفیان به شمار میرفت، موارد دیگری مانند تعلیم و تربیتِ مریدان و شکلگیری اجتماعات متصوفه به پیشوایی مشایخ بزرگ و طرح موضوعات متنوع و متعدد دیگری در کنار زهد در عرفان اسلامی و لزوم پرورش و تکامل همراه با آسایش خاطر مریدان در خانقاهها نیز مطرح شد؛ درنتیجه افزونبر درآمد حاصل از اوقاف (رک: محمد بن منور، 1386: 365)، فتوحات (رک: همان: 341 و 342)، نذورات (رک: همان: 153)، زلهبردن (رک: همان: 361)، صدقات (رک: غزالی، 1352)، کسب درآمد برای مخارج و هزینههای خانقاهها بهعنوان کانون اصلی مریدپروری ضرورت یافت؛ یکی از راههای کسب این درآمدها، استفاده از ثروت مشایخ و سالکان توانگر (رک: محمد بن منور، 1386: 195) و گاه صاحبان مناصب و مقامها (رک: همان، 1386: 365) بود.
«از آیات قرآن و تواریخ به خوبی استفاده می شود که رهبران الهی بیش از آنچه تصور شود از گمراهی مردم رنج می بردند، به ایمان آنها عشق می ورزیدند، از اینکه می دیدند تشنه کامانی در کنار چشمه آب زلال نشسته اند و از تشنگی فریاد می کشند ناراحت بودند، اشک می ریختند، دعا می کردند، شب و روز تلاش و کوشش داشتند، در نهان و آشکار تبلیغ می کردند، در خلوت و اجتماع فریاد می زدند، و از اینکه مردم راه روشن و راست را گذارده، به بیراهه می رفتند غصه می خوردند، غصه ای جانکاه که گاهی آنها را تا سر حد مرگ پیش می برد! و راستی تا چنین نباشد «رهبری» در مفهوم عمیقش پیاده نخواهد شد! گاه این حالت اندوه بقدری شدید می شد که جان پیامبر(ص) به خطر می افتاد و خدا او را دلداری می داد.

پس اینکه فرمود: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَم» مقصود از تکریم اختصاص دادن به عنایت و شرافت دادن به خصوصیتی است که در دیگران نباشد، و با همین خصوصیت است که معنای «تکریم» با «تفضیل» فرق پیدا می کند، چون تکریم معنایی است نفسی و در تکریم کاری به غیر نیست، بلکه تنها شخص مورد تکریم مورد نظر است که دارای شرافتی و کرامتی بشود، به خلاف تفضیل که منظور از آن این است که شخص مورد تفضیل از دیگران برتری یابد، در حالی که او با دیگران در اصل آن عطیه شرکت دارد. وَ اللهُ یَدْعوا إلَی دارِ السًّلمِ وَ یَهْدی مَن یَشاءُ إلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ * لِّلَّذینَ أحْسَنُوا الْحُسْنی وَ زیادَة وَ لا یَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَترٌ وَلا ذِلَّةٌ أولئِکَ أصحبُ الجَنَّةِ هُمْ فِیها خلِدُونَ * وَ الَّذینَ کَسَبُوا السَّیِّئاتِ جَزاءُ سَیِّئَة بِمِثلها وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّة مَّا لهم مِّنَ الله مِنْ عاصِمٍ کَأنَّما أغْشیَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً من الَّیل مُظْلِما أولئکَ أصحبُ النّار هُمْ فیها خلدُون.

«وَ لَقَدْ ذَرَأنا لِجَهَنَّمَ کَثیرا مِنَ الْجِنِّ و الإنْس لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بها وَ لَهُمْ أعیُنٌ لا یُبْصروُنَ بها و آذانٌ لایَسْمَعُونَ بها اولئکَ کَالْأنْعام بَلْ هُمْ أضَلٌّ اولئکَ هُمُ الْغافِلونَ (179:7) ببین علامت کسانی که برای جهنّم خلق شده اند و نشانه جهنّمیان، در تو هست، قلبی که از نور تدبّر و تفقّه و برگرداندن ظاهر دنیا را به باطن آن محروم باشد، با گوشت پاره که دل حیوانی را تشکیل می دهد فرقی ندارد. «البته نفس که پرورش یافته دامن طبیعت است، تا مستعد نگردد، آشنایی با معقول پیدا نخواهد کرد، ولی اگر صفحۀ انسیۀ یلی الرب آن صقالتی پیدا کند، مطلب را برهانی خواهد یافت، و لکن تا طفل است و به حد رشد نرسیده، باید مطالب را به کمک موعظه و خواندن قرآن، و تشبیه نمودن به او تلقین کرد؛ تا این طفل آنچه را ندیده باور داشته باشد و اگر این مطالب را باور نداشت، وقت آن نبوده و باید آن را به زمان رشد و تکمّل استعداد موکول کرد.
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده