ابن قُتَیْبه دِیْنَوَری، حاکم جدید را «سعید بن عاص» دانسته است (الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۹۸ – ۱۹۹)؛ اما با توجه به نقل ابن عبدالبر (الاستیعاب، ج ۳، ص ۴۴۵) و ابن اثیر (اُسْدُ الْغابَه فی معرفه الصَّحابه، ج ۴، ص ۳۶۹) که مروان دو بار از حکومت مدینه عزل شده است، یکی در سال ۴۸ که بعد از وی سعید بن عاص تا سال ۵۴ حاکم مدینه بوده است و دیگری بعد از عزل سعید در سال ۵۴ که باز مدتی حکومت مدینه را عهدهدار بوده و سپس معاویه او را عزل کرد و این بار ولید بن عُتْبَه را به استانداری مدینه برگزید و نیز با توجه به این نکته که اقدامات معاویه دربارهی جانشینی یزید از سال ۵۳ شدت یافت، میتوان چنین نتیجه گرفت که جریان یاد شده در بار دوم عزل بوده است که حاکم بعدی در این صورت، ولید بن عُتْبَه بوده است، نه سعید بن عاص.
سپس عبدالله بن جعفر گفت: «… اگر در این خلافت، حکم قرآن لحاظ شده است، پس در کتاب خدا، برخی از خویشاوندان، از بعضی دیگر سزاوارترند؛[۱۵] و اگر سنت رسول خدا (ص) معیار است، خاندان ایشان به این امر شایستهترند؛ و اگر در این امر، سنت ابوبکر و عمر ملاک عمل است، پس چه کسی برتر و کاملتر و سزارواتر از خاندان رسول خدا (ص) به این کار است؟ به خدا سوگند اگر خاندان پیامبر را بعد از رحلت او عهدهدار خلافت کرده بودند، خلافت در جایگاه خود قرار گرفته و خداوند اطاعت شده بود و از شیطان پیروی نمیشد و هیچ اختلافی حتی بین دو نفر به وجود نمیآمد و شمشیری بین آنها به کار نمیافتاد.
به خدا قسم، پدرم مرا به همین دلیل، عضو شواری شش نفره نکرد؛ زیرا خلافت (پدر) شرط کافی برای کاندیدا شدن پسر جهت خلافت نیست؛ بلکه خلافت تنها متعلِّق به قریش است و مخصوص کسی است که شایستگی آن را داشته باشد و مسلمانان او را که پرهیزکارتر و بیش از همه مورد رضایت باشد، برای خود بپسندند، و اگر قصد داری یکی ازجوانان قریش را [برای این امر] انتخاب کنی، به جانم سوگند ، [هر چند] یزید یکی از جوانان قریش است، ولی بدان که یزید تو را از خدا بینیاز نمیکند». مُغِیرَه که فردی جاهطلب بود و حاضر بود ریاست چند روزهی دنیا را حتی به قیمت گمراهی و بدبختی امت پیغمبر (ص) بخرد، دید اگر در این باره اقدامی نکند، حکومت کوفه را از کف خواهد داد؛ لذا به شام رفت و با یزید به ملاقات و گفتوگو پرداخت و به او گفت: «اصحاب برجستهی پیامبر (ص) و بزرگان و سالخوردگان قریش از دنیا رفته و تنها فرزندانشان به جای ماندهاند و تو در این میان، برترین، ژرفاندیشترین و آگاهترینشان به سیاست و سنت رسول خدا (ص) هستی.
نزد معاويه برو و به او بگو كه مردم چه مى گويند هر گاه آنان را به بيعت با يزيد دعوت كنيم با اين كه او با سگ ها و ميمون ها بازى مى كند و جامه هاى رنگين مى پوشد و پيوسته شراب مى نوشد و شب را با ساز و آواز مى گذراند و هنوز حسين بن على(عليه السلام) عبداللّه بن عباس، عبداللّه بن زبير و عبداللّه بن عمر در ميان مردم هستند،11 آيا مى شود او را دستور دهى تا يك يا دو سال به اخلاق آنان درآيد، شايد بتوانيم امر را بر مردم مشتبه سازيم؟ چون فرستاده، نزد معاويه آمد و پيام زياد را به او رسانيد، گفت: واى بر پسر عبيد، به من خبر رسيده كه در گوش او خوانده اند كه امير بعد از من زياد است، به خدا سوگند، او را به مادرش سميه و پدرش عبيد باز مى گردانم.
معاويه در ابتدا با عايشه ديدار كرد و درباره جانشينى يزيد به وى گفت كه اين مسئله به تقدير و قضاى الهى بوده و بندگان خدا در (رد يا انتخاب) آن اختيارى ندارند! وى افزود كه مردم بر اين امر پيمان بسته و بيعت كرده اند و تو (اى عايشه) مى خواهى آنان پيمان خود را بشكنند؟ عايشه چون چنين شنيد، دانست كه معاويه به زودى اين امر را به انجام خواهد رساند، از اين رو به معاويه گفت: اما آن چه درباره عهدها و پيمان ها گفتى، درباره هم پيمانانت از خدا بترس، و نسبت به آنان با شتاب، رفتار و قضاوت نكن، شايد آنان تنها آن چه را كه تو دوست دارى، انجام مى دهند. معاويه در راستاى تبليغ و ترويج وليعهدى يزيد، شاعرانى را كه نظر خوشايندى نسبت به خلافت يزيد نداشتند و حتى در ابتدا يا آگاهى از اين جريان، در نكوهش آن اشعارى سروده بودند، به خدمت گرفت و با فرستادن كيسه هاى درهم و دينار برايشان، چنان آنان را تطميع و هم سو و موافق كرد كه نه تنها از مخالفت با جانشينى يزيد دست كشيدند، بلكه در حمايت از اين اقدام معاويه و نيز ستايش يزيد، شعر سرودند! چنان كه وقتى خبر وليعهدى يزيد به عبداللّه بن همام سلولى شاعر اهل كوفه و از مخالفان وليعهدى يزيد، رسيد، در مذمت و انكار اين عمل، چنين سرود:.
احنف بن قيس چون ديد كه معاويه دست بردار نيست و به هر قيمتى شده مى خواهد مسئله جانشينى يزيد را به مسلمانان بقبولاند، براى سومين بار چنين گفت : اگر راست بگوييم، از تو مى ترسيم و اگر دروغ گوييم از خدا،25 و تو اى اميرمؤمنان! از ما به شب و روز يزيد آگاه ترى و آشكار و پنهانِ وى را بهتر مى دانى، اگر مى دانى كه او براى تو بهتر است، پس او را به عنوان جانشين خود برگزين، و اگر مى دانى كه او شرّ است، او را بر دنيا حاكم نكن، در حالى كه خود به سراى آخرت روان هستى، چرا كه تنها از آن چه خوشايند است، در آخرت بهره اى دارى. احنف در رد سخنان ضحاك، براى بار دوم به سخنرانى پرداخت و گفت: اى معاويه تو خود مى دانى كه عراق را به نيروى سپاه نگشودى و بر آن دست نيافتى، بلكه با حسن بن على پيمان بستى و طبق يكى از شرايط آن، خلافت بعد از تو بايد به حسن برسد، اگر به اين پيمان وفا كنى مردى وفادارى و اگر بخواهى آن را بشكنى، بايد بدانى كه در پشت سر حسن سپاهيان ارزنده و نيرومند و شمشيرهايى تيز قرار دارند كه اگر بخواهى يك وجب از روى فريب و خيانت پيش بيايى، به اندازه دو دست باز، نيرو و پشتيبان از عقب او، خواهى يافت.
نزد معاویه برو و به او بگو که مردم چه می گویند هر گاه آنان را به بیعت با یزید دعوت کنیم با این که او با سگ ها و میمون ها بازی می کند و جامه های رنگین می پوشد و پیوسته شراب می نوشد و شب را با ساز و آواز می گذراند و هنوز حسین بن علی(علیه السلام) عبداللّه بن عباس، عبداللّه بن زبیر و عبداللّه بن عمر در میان مردم هستند،11 آیا می شود او را دستور دهی تا یک یا دو سال به اخلاق آنان درآید، شاید بتوانیم امر را بر مردم مشتبه سازیم؟ چون فرستاده، نزد معاویه آمد و پیام زیاد را به او رسانید، گفت: وای بر پسر عبید، به من خبر رسیده که در گوش او خوانده اند که امیر بعد از من زیاد است، به خدا سوگند، او را به مادرش سمیه و پدرش عبید باز می گردانم.
ابن قتیبه، حاکم جدید را «سعید بن عاص» دانسته است، اما با توجه به نقل ابن عبد البر و ابن اثیر (که مروان دو بار از حکومت مدینه عزل شده است، یکی در سال 48 ق که بعد از وی سعید بن عاص تا سال 54 حاکم مدینه بوده است و دیگری بعد از عزل سعید در سال 54 که مدتی نیز حکومت مدینه را عهده دار بوده و سپس معاویه او را عزل کرده و این بار ولید بن عتبه را به استانداری مدینه برگزید) و نیز این نکته که اقدامات معاویه درباره جانشینی یزید از سال 53 شدت یافت، می توان چنین نتیجه گرفت که جریان یاد شده در بار دوم عزل بوده که حاکم بعدی در این صورت، ولید بن عتبه بوده است نه سعید بن عاص. معاویه در ابتدا با عایشه دیدار کرد و درباره جانشینی یزید به وی گفت که این مسئله به تقدیر و قضای الهی بوده و بندگان خدا در (رد یا انتخاب) آن اختیاری ندارند! وی افزود که مردم بر این امر پیمان بسته و بیعت کرده اند و تو (ای عایشه) می خواهی آنان پیمان خود را بشکنند؟ عایشه چون چنین شنید، دانست که معاویه به زودی این امر را به انجام خواهد رساند، از این رو به معاویه گفت: اما آن چه درباره عهدها و پیمان ها گفتی، درباره هم پیمانانت از خدا بترس، و نسبت به آنان با شتاب، رفتار و قضاوت نکن، شاید آنان تنها آن چه را که تو دوست داری، انجام می دهند.
تاريخ الأمم و الملوك، طبري، أبو جعفر محمد بن جرير، تحقيق: محمد أبو الفضل ابراهيم، دار الاعلمی بيروت، 1983 میلادی، ج 5، ص 261 - 260؛ الفتوح، همان، ج 5، ص 46 این به جهت شهرتی بود که آنها در عدم حمایت از علی و فرزندش حسن از خود نشان داده و اینک برای تأکید چنین تعهدی میدادند. الكامل في التاريخ، ابن الأثير، عز الدين أبو الحسن على بن ابى الكرم، دار صادر، بيروت، 1385 قمری/ 1965 میلادی، ج 4، ص 16؛ كتاب جمل من انساب الأشراف، البلاذرى، أحمد بن يحيى بن جابر، تحقيق: سهيل زكار، رياض زركلى، دارالفكر، بيروت، 1417 قمری/ 1996 میلادی، چاپ اول، ج 4، ص 15. الإمامة و السياسة المعروف بتاريخ الخلفاء، ابن قتيبة الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم، تحقيق: شيري، علي، منشورات رضی، قم، 1413 قمری، ج 1، ص 228.
گردآوری از کتاب: حیات فکری و سیاسی امامان شیعه(علیهمالسلام)، جعفریان، رسول، موسسه انصاریان، قم، ۱۳۸1 شمسی، چاپ ششم، ص 181. الأخبار الطوال، الدينورى، ابو حنيفه احمد بن داود، محقق: عبد المنعم عامر، مکتبة عیسی البابی، قاهره، 1960 میلادی، ص 227. الفتوح، الكوفى، أبو محمد أحمد بن اعثم، دارالکتب العلمیه، بيروت، 1406 قمری، ج 5، ص 11. امام نیز با تندی به مروان و در حالی که از اتاق خارج میشد، رو به ولید کرد و فرمود: «أَیُّهَا الْأَمِیرُ! إِنَّا أَهْلُ بَیْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنُ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلَائِکَةِ وَ مَحَطِّ الرَّحْمَةِ وَ بِنَا فَتَحَ اللهُ وَ بِنَا خَتَمَ وَ یَزِیدُ رَجُلٌ فَاسِقٌ شَارِبُ خَمْرٍ، قَاتِلُ النَّفْسِ الْمُحَرَّمَةِ مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ وَ مِثْلِی لَایُبَایِعُ مِثْلَهُ» ؛ (ای امیر! ما اهل بیت نبوت، معدن رسالت، محل رفت و آمد ملائکه و جایگاه رحمت هستیم.
مروان، ولید را نیز واداشت تا همان شب در پی آنها فرستاده و اگر بیعت نکردند، همان جا گردنشان را بزند، چرا که به نظر او گذشتن آن شب فرصتی بود تا آنها سر به مخالفت برداشته و مردم را به سوی خود دعوت کنند. آنگاه چند تن از رهبرانِ شیعه، از جمله سلیمان، مسیب بن نجبة، حبیب بن مظاهر، رفاعة بن شداد، عبدالله بن وال، نامهای به امام نوشته و از آن حضرت دعوت کردند تا به کوفه آید. در آن مجلس بود که امام پس از اصرار مروان در گرفتن بیعت فرمود: اگر قرار باشد که یزید سر کار آید باید فاتحه اسلام را خواند: «وَ عَلَی الْإِسْلَامِ اَلسَّلَامُ». نامههای دیگری نیز یکی پس از دیگری به دست امام رسید به طوری که اوضاع به گونهای درآمد(9) که برای امام ممکن نبود تا نسبت به دعوت کنندگان بیتوجهی کند.
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده